ミ★ミخط خطی هاミ★ミ

...اما از طلوع خورشید نمی توان گذشت...

 

امروز است 24 آبان1389

روزی که حرکت به سوی طلائیه را آغاز نموده ایم...

طلائیه و باز هم ذرات نور...

جاده ی ما در دل بیابانی نه چندان سبز است...

بیابانی پر از خاک، پر از بچه تپه های قدیمی...

چقدر دلم برای این ذرات غبار تنگ شده بود...ذراتی که دست به دست هم داده اند تا بسازند تپه هایی از جنس نور...

به طلائیه نزدیک می شویم...گویی دل قلم می شود و دست،تابِ نوشتن از کف می دهد.

هرگاه پایم را بر زمین گرم و شگفت آور طلائیه می گذارم، هیچ کلمه ای برای نوشتن نخواهم داشت.آخر آنجا جای کتاب و قلمم نیست...آنجا تنها جای من و خدای من است.

آنجا جایی است که طبیبم همه را بیرون رانده تا فقط من باشم و او

و عهد بندم که تا آخر همیشه من باشم و او... و نه هیچ بیگانه ای.

و در خلوت شب هایم تنها با او عشق بازی کنم...

تنها از او اطاعت کنم و تنها به او سجده کنم و دستانم را تنها به سوی بالا برم تا بگیرد دستان زمینی ام را...

(هرگز نگویمت که بیا دست مرا بگیر

                                          عمریست گرفته ای

                                                                    مبادا رها کنی)

 

از طلائیه درآمدیم...شاید از خود بیرون شدیم...نمی دانم...

آنجا جایی است که گاهی خالصانه با معبود خود نجوا میکنی

شاید نجواهایت پس از بیرون آمدنت از طلائیه خاکستری گردند یا در گذر زمان ک دلیلِ همه ی فراموشی هاست محو شوند...

اما شیرینی اش می ارزد به تمامِ شیرینی های دوست داشتنیِ دنیای ما...

آنجا دنیایی دیگر است...

                                 دنیایی پر از نور...

پر از آبیِ آسمان که چشم ها را عاشقانه نوازش می کند...

پر از طلوع...

                پر از دریا...

                              پر از خاک های دلنواز...

پر از لیلی و مجنون هایی که شاید کمتر می آیند به این دیارِ باقی...

در دلِ غروب، آسمان پر است از سرخیِ عاشقانه...

که خبر از عشق بازیِ ستارگان می دهند.

 

دل کندن از ذرات نورانی کاری بس دشوار بود...

شاید هم برای زمینیان نه، برای میهمانانِ آسمان...

سخت است وقتی پاهایت تو را به سوی درب خروجی هدایت کنند و دلت توانِ رفتن نداشته باشد.

بیهوده مرنجان پاهای خسته از نوازشِ خاکِ زمینی را...

پرده ی دلت را بگشا و به پرواز بیندیش، به چگونگی اش...

به مسیرت که تو را به مقصد خواهد رساند...

و فراتر ازهمه به هدفت...

                             هدفت خود شناسی باد...

امیدوارم به خداشناسی برسی...

 

 

امروز 89/8/25 ساعت9 صبح پا بر جاده نهاده ایم تا برویم به همان شهری که خدا آزادش کرد...

آری...خرمشهر...

میخواهیم برویم در آغوش خانه ی خدا...

خانه ی خدا در خرمشهر...مسجد جامع خرمشهر...

شهر خون...شهر آزادی...شهر خدا...

شهری که از هر سویش بانگِ دلنوازِ الله اکبر برمی خاست...

شاید اگر گوشی برای شنیدن داشته باشیم، امروز هم این فریادِ آسمانی را با قدم نهادن بر خرمشهر به دل بسپاریم. و فراموش نکنیم تا ابد عطرِ نو شکفته های این بوستان را.

و بدانیم دلیلِ پرپرشدنِ غچه ها را

و بیاد بیاوریم تصویری از جنگِ طولانی...

جنگی که همه بودند در برابرِ یک...

یک بزرگ...یک پرچم...یک واحد...یک ملت...

دیوانه می شود آنکس که بخواند با صفحه ی دل،نقشِ نقاش های آسمانی را...

و چه شیرن است این سرمستی و دیوانگی...

کاش دیوانه شویم...

 

                           (ادامه داره!)

 

پارسال(1389/8)،روز عرفه،تو شلمچه بودم.

حتما خیلی هاتون اسمشو شنیدید.اما شنیدن با دیدن و لمس کردن خیلی خیلی خیلی فرق داره مخصوصا برای اونجا.

اونجا که فقط اید دید و بویید و لمس کرد و شنیدن نمی تونه حتی ذره ای از لمسِ اونجارو به گوشتون برسونه.

گاهی وقتا نوشتن تو اون حال و هوا لذتبخش میشه، اگه قلم و کاغذ کمکت کنن تا بتونی یه کمی از احساستو روی کاغذ حک کنی.

منم تو اون سفرِ کوتاه و شاید طولانی یه کم کاغذامو خط خطی کردم.

یا علی...

___________________________________________________________________


بسم الله النور

با تمام وجود گناه کردیم...

اما هیچگاه گناهان پنهانیمان را آشکارا نخواند...

باز هم گناه کردیم وَ شبی به سجده افتادیم وَ شاید با تمام وجود خواندیم:الهی العفو...

چشمانمان را برای تماشای سپیده ی صبح گشود و دستی بر موهای پریشانمان کشید وَ بر قلبمان صدای رحمن را نقاشی کرد...تا بیاموزد سخنی از عشق و بخشندگی...

گاه دیوانه شدیم...پر گشودیم از زمین به سوی آسمان آبی اش اما...

باز هم تنِ خاکیمان را به تنِ این زمینِ کهن سپردیم...

همه جا دیدیم سرچشمه ی لطف و مهربانی را...

اما فراموش کردیم الرحم الراحمین را...

و باز هم او مهربان است مانند همیشه و همیشه خواهد ماند مانند همیشه...

و باز لباس هایم را پوشاند،دستی بر موهای پریشانم کشید و خودش راهنمایم بود تا اینجا...

اینجا که شاید بارها دیده ایم و لمس کرده ایم اما نه با چشم دل وَ نه با دست وجود...

دیروز بود...23 آبان 1389 ...

دستانِ سردم را در دستانِ گرم و بخشنده اش جای داد و مرا دعوت کرد به یک میهمانیِ شگفت انگیزِ آسمانی...

به شلمچه،همان جایی که می گویند بوی فاطمه می دهد...مادرِ مهدی...

می گویند جای قدم های پسرِ فاطمه هنوز هم آنجا باقیست...و شاید تا ابد جاوید...


زمینی است فنایی...درونِ حصاری از اشک و عاطفه...خفته در پهنه ی آفتاب...همراه با قدم های آدمیانِ زمینی...

انسان هایی از همه رنگ...از همه نوع...با دست هایی مختلف...سجده هایی گوناگون...قنوت هایی رنگارنگ...و شاید گاهی لیلی و گاهی مجنون...

هر چه بگویم باز هم می رسم به محبتِ او، به مهربانی اش...به اینکه رحمن است و رحیم...نمی شود گذشت از الرحم الراحمین...

آدم هایی متفاوت درون خانه ای با چهارچرخ متحرک نشسته اند...

گاهی خفته اند و گاهی دست بر سینه نهاده اند...

شاید گاهی خسته شده اند از زیادیِ راه...

شاید خسته اند از انتظار برای دیدنِ ذراتی چند از نور...

صبرِ انسان ها هم کوچک است....


هر چه نزدیک تر،هوایی پرغبارتر..آسمان آبی تر...آری..آسمان آبی است، چشمانِ ماست که تیره می بیند...

زمین گرم است،برای گرم کردنِ قلبِ سردِ زمینیان اما این ماییم که سوزشِ تنِ خاکیمان را از گرمای زمین می پنداریم...

می گذریم

از درخت..کوه..جنگل..دریاچه..نمک..خار..تپه...از همه می گذریم...

اما از طلوعِ خورشید نمی توان گذشت....



ادامه داره....

                  موافقید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اه.لعنتی.مگه بهم قول نداده بودی که دیگه ننویسی؟

مگه نگفتی تا یاد نگیری نوشتن چطوریه،این کاغذارو پر نمیکنی؟

تو قول داده بودی.میفهمی؟قول.

بازم زدی زیر قولت؟ مثل همیشه؟ خیلی آشغالی. تو هم مثِ همه ی دست نوشته های اون زباله دونیِ لعنتی می مونی.

ول کن این کاغذارو. دست به اون خودکار نزن. بازم میخوای چکار کنی؟

چرا اونجوری نگام میکنی؟......

به من نگاه کن.....

یکم فکر کن.....آخه ارزش داره ک بخاطر یه زمینی،این کاغذای سفید و قشنگو سیاه کنی؟؟ آره؟؟ آخرش چی؟ این کاغذم مثِ همه ی کاغذای دیگه میره لای همون زباله ها.

بس کن دیگه. بس کن. ننویس.

بذار فقط یه جمله بنویسم.فقط یه جمله:

حق داری به قلبی که شکستی،بخندی...

اینجوری نگام نکن.دیگه نمینویسم.

قول میدم...قول...مثل همیشه.

گذر زمان با سرانگشتانم لمس می شوند...

حسِ بودن از قلبم سرازیر می شود.گاهی به قلم می رسد و نقشی می اندازد بر برگی از دفتر خاطره ها...

گاهی برمی خیزد، تماشای زمان را با خود می برد به امیدِ رسیدن به کهکشان های دوردست...دورتر از زیبایی های کنارِ چشمانش...

گاهی می نشیند و تماشای زمان را می پاید...

گاه می لغزد، گاه می اندیشد و گاهی شاید نمی داند...

شاید صدای گام های دیرِ زمان، قلبش را به تپیدن وا می دارد و آهش را از لبانش می ستاند اما گاهی درمی یابد که زیباست...

چون سرچشمه اش ساکنِ آسمان ها بوده است و البته خواهد ماند...

گاهی اینگونه زیبایی را دوست خواهد داشت و شرمنده خواهد کرد رد پاهای تندِ زمان را...

مثل مهتاب، مهربان و نورافشان...

شبی بی درنگ آسمان را بلعیدم،میان ستارگان آسمانی باکره ای همچون زمینیان می رقصید، جامه ای سپید بر تن، جامی تهی از شرابی سرخ رنگ و حرکاتی پر از عشق،از سرِ محبت!

هرچه تاریکی پیش می رفت، نورافشانی اش زمین و آسمان را فرا می گرفت، آهسته آهسته ستارگان دریایی هم به جمع آنان پیوستند و شدند پر از دریاییان، آسمانیان و یک زمینی...

همان زمینی که هنوز هم به رقصیدن مشغول بود...

مثل مهتاب...مهربان و نورافشان.

یادگاری های پیرِ پدربزرگ در دلِ تلّی از آتش می سوزند، خاکستر می شوند و شاید خاطراتش هم...

ای کاش هرگز در فراهم آوردن این گرمای سوزان شریک نمی شدم.

آتش...

چه خشمگینانه بوی پیراهن پدربزرگ را از دستانمان می گیرد و ما همچنان بر تماشای این آهنین تن که همچون کوه استواری نشان می دهد و همچون موج می رقصد، عشق می ورزیم.

...و آتش خودنمایی می کند، می رقصد، میلرزاند سینه های لرزانش را، می تکاند دستانش را از آلودگی های زمینی، و باز هم می رقصد چون امواج خروشان دریا.

حسی پنهان...گاه لمسش می کنم، حسِ بودن از آتش و باقی ماندن تا ابد...، حسِ باقی نماندن از خاکستر و فنا شدن تا ابد.

نور در تاریکی و ذره های ریز آتش، رقصان در دلِ آسمانِ شب...

ذره هایی که به ستارگان می پیوندند تا بماند خاطرات شیرین پدربزرگ در میان جمعی از ستارگانِ آبیِ آسمانی...

شاید شبی از شب های دور سرم را بالا برده، چشمانم را به آسمان دوخته و حرکتِ لب هایم را بیازمایم و شاید بگویم: یادت بخیر پدربزرگ مهربانم...

...و در آخر جز تلّی از خاکستر باقی نمی ماند...

آتش هم می میرد...

می میرد درست مثل پدربزرگ...

گاه می اندیشم باز هم لحظه ای خواهد رسید که دستانمان دیگر حسِ بودن در کنار هم را نچشند...

گویی دستی خاموش مرا در یک گوشه دنیا و تو را در گوشه ای دیگر فرود خواهد آورد و ما هرکدام در گوشه ای از این دنیای بزرگ خواهیم نشست...شاید زمان مانند همیشه،مثل همه عادت های زمینی، خاطراتمان را از صفحه ی روزگار محو کند و شاید هیچگاه لحظه های گرممان را فراموش نکنیم...لحظه هایی که هم از آنِ من بودند، هم از آنِ تو...

شاید طعم شیرینِ آغوشت هرگز از صفحه ی خاطراتم پاک نشود و شاید شبی از شب های تنهایی که با یادِ تو چشمانم را به دریای بیکران دوخته ام، امواجِ خشمگینش صفحه ی خاطراتم را از چنگال هایم برباید...و هیچگاه به آغوشِ ساحل بازنگرداند.

شاید روزی که به تماشای غروبِ خورشید نشسته ام، عطرِ پیراهنت که شب هایم را پر می کرد، تنم را بیازماید...و شاید "تو" در آن گوشه از این دنیای بیکران، بوسه هایم را که بر بالِ پرستوها نشانده ام، بر لبانت بنشانی...

هر چه باشد در نبودت، به اجبار دستِ دوستی ام را بر اشک خواهم داد و تا پایان سیراب خواهد شد گونه های نازکم از قطره های تنهای اشک...

دلم می گوید روزی خواهد رسید که باز هم لب هایمان یکدیگر را در آغوش کشند...اما شنیده ام......قلب ها هم خیانتکارند...

 

 

عشق وعادت در هم پیچیده اند تا بیازمایند صحنه ی تاریکِ دل های آدمیانِ از نور گریخته را...

به طلوع می نگریم... تصویری نه چندان زیبا حک می شود بر دفتر یادگاری ها و می شود همان عادتی که در تنهاییهایت براش سنگ می تراشی...

لیلایی می بینی بر سنگ های از ازل نقاشی شده و او هم تو را... نیم نگاهی... نه بیش... آسمان را در دستانت می بینی، صدای دلنشین دریا به گوش هایت می شتابد... نوازش عاشقانه ی نسیم را بر گونه هایت لمس می کنی و در نیمه شب هایت تصویری از چشمانش را در میان ستارگانِ رقاصِ آسمانِ شب می نشانی و در روزهایت سنگ ها را می تراشی برای ساختن تصویرش تا تنها لیلا باشد و مجنونش...

لیلا... خسته است از پیچکِ زمان که تابیده است با عشق و عادت...

بگذار بماند... تنها عشق وَ نَه عادت...

آنگاه که پرستوها، باغ را به طعمه می کشند و تنشان را به دستان بی حرارت نسیم می سپارند، جغدها در تاریکی چشمانِ آدمیان دهانشان را برای بلعیدنِ شب و بال هایشان را برای متولد کردنِ آواهای هولناکِ شب می گشایند.

آنگاه که خورشید، تنِ لطیفِ دریا را با نوازش های صبحگاهی بیدار می کند، در دوردست ها، صورتی سپیدپوش در صفحه ی تاریکِ شب، خودنوازی می کند.

آنگاه که تو در ساحلِ امواجِ لطیفِ دریا، دستانت را به دست کسی بجز من می سپاری و چشمانت را از جسمِ خاکیش نمی ربایی، من با فکرِ تو در بسترِ تنهاییِ خود آرمیده ام و با چشمانی بسته به امید آمدنِ لباسی سپید، در ترانه های سیاهِ خود می گردم. شاید روزی فرا رسد که، من و تو در دلِ سرخِ غروبِ خورشید، ما شویم . . . .

 

دل را وا داشتیم شبی به گفتن سلامی در دل تاریکی ها.

شاید آن ثانیه ندانستیم قدر ثانیه های از حال گذشته را.

دل ها را جمع بستیم، گفتیم ضرب می کنیم اندر دل عشق، می رسانیم به توان ابدیت تا دستمان

 لمس کند تقسیم زمان بر وسعت بی انتهای آسمان را.

دل ها را گره ای زدیم هر چند کوچک و ظریف و گفتیم خواهیم ماند تا ابد...

اما شبی را بوییدیم که دیگر نماندیم تا ابد و باز هم با هم گفتیم که می رویم برای همیشه از دلِ

 شاید به ظاهر سبزِ سرزمینِ عشق.

عشقی که می دانستیم عشق است اما نیست.

شاید روزها طلوع دوباره ی خورشید را در دل هایمان جوانه می کردیم و شب ها، ستارگان

 آسمانی، بستری می شدند برای تن زمینیمان.

اما باز هم شبی آمد برای خداحافظی، برای رفتن، برای نماندن، شاید بازگشتی از زمانی دیر.

خواستیم همه چیز رویایی شود برای دل دریاییمان، شاید خواستیم دریا دل شویم...

آیا خواهد رسید روزی که دل هایمان حس دریایی را لمس کند؟

یا شاید شبی که ستاره ای شویم در میان ستارگان؟

چقدر نوشتن از دوری سخت است، سخت تر آن است که بخواهی دوری ات را شیرین جلوه

 نمایی که اینگونه نوشتن را به دستان طوفان خواهی سپرد...

طوفانی که گرد و غبار تنهایی و فراموشیِ نوشتن را به یادت می آورد...

کجاست آینده ی ما؟؟

آیا تنهاییمان پیچیده است در تار و پود کهنه ی زمان؟؟؟

 



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت