ミ★ミخط خطی هاミ★ミ

یادگاری های پیرِ پدربزرگ در دلِ تلّی از آتش می سوزند، خاکستر می شوند و شاید خاطراتش هم...

ای کاش هرگز در فراهم آوردن این گرمای سوزان شریک نمی شدم.

آتش...

چه خشمگینانه بوی پیراهن پدربزرگ را از دستانمان می گیرد و ما همچنان بر تماشای این آهنین تن که همچون کوه استواری نشان می دهد و همچون موج می رقصد، عشق می ورزیم.

...و آتش خودنمایی می کند، می رقصد، میلرزاند سینه های لرزانش را، می تکاند دستانش را از آلودگی های زمینی، و باز هم می رقصد چون امواج خروشان دریا.

حسی پنهان...گاه لمسش می کنم، حسِ بودن از آتش و باقی ماندن تا ابد...، حسِ باقی نماندن از خاکستر و فنا شدن تا ابد.

نور در تاریکی و ذره های ریز آتش، رقصان در دلِ آسمانِ شب...

ذره هایی که به ستارگان می پیوندند تا بماند خاطرات شیرین پدربزرگ در میان جمعی از ستارگانِ آبیِ آسمانی...

شاید شبی از شب های دور سرم را بالا برده، چشمانم را به آسمان دوخته و حرکتِ لب هایم را بیازمایم و شاید بگویم: یادت بخیر پدربزرگ مهربانم...

...و در آخر جز تلّی از خاکستر باقی نمی ماند...

آتش هم می میرد...

می میرد درست مثل پدربزرگ...



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت